|
حس خوب با تو بودن
دیگه با من آشنا نیست شعر خوبه از تو گفتن دیگه سوغاتی من نیست من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم تو رودخونه ی قلبت قایق من رفتنی بود من از اول می دونستم قایقت شکستنی بود
منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون
دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی این در سرد لعنتی شاید که نخواد وا بشه قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم
همه جا حرف تو هست همه برات گل ميارن
چرا مردم نميخوان دست از سر تو بردارن بگو که من ديوونتم دوست دارم خيلي زياد اگه نگي من ميميرم و دق ميکنم دلت مياد مگه از عشق من و چشماي تو بي خبرن چرا راحت نميگي تا همه از اينجا برن باز هم دنباله دارد با تو بودن بی تو بودن باز هم دنباله دارد شعر بودن را سرودن تا به کی باید بمانم شعر حسرت را بخوانم تا به کی از تو بخوانم بی تو و تنها بمانم تا به کی عشق تو را با جان و دل از خود بدانم ای همه بود و نبودم ای همه تار و پودم تا به کی باید به این قلب بلورین دل بدوزم پس بگو آن حس ویرانی کجاست؟ پس بگو آن عشق مستانی کجاست؟ من چرا باید بمانم از تو من اما نخوانم پس بیا تا در نگاهت عشق را از نو نشانم. آهای تو! تو که چشمای قشنگت خونه ی صدتا ستارست! تو که لبخند طلاییت واسه من عمری دوبارست!بیا و مثله گذشته جز من به همه شک کن! من بدون تو می میرم بیا و بهم کمک کن!
روی از من پرسیدند: برای چه زنده ای؟گفتم برای هیچ.روزی از تو پرسیدند : برای چه زنده ای ؟گفتی برای کسی که برای هیچ زندست.بدون تو...... من آواره ای هستم بی سرانجام.......کاش کسی راز سفرهایم رامی فهمید....... من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نیلبک چوبی می نوازد و آرام آرام ...... پری کوچک غمگینی که هر شب از یک بوسه می میرد و هر صبح با یک بوسه به دنیامی آید.... وقتی که می رفتی پاییز بود....... بهار که نیامدی پاییز ماند....... تابستان که نیایی پاییز می ماند.....تو را به دل پاییزیت قسم...... فصل ها را به هم نریز! ویرانه ردپای طوفان است...... جنگل ردپای طوفان..... من ردپای تو ام....... همیشه پشت در خانه ات تمام می شوم..... به تو می اندیشم..... مثل پروانه به شمع...... و تو هر لحظه که از من دوری..... من به چنگال شتابنده ترین باد بیابان پیما سرگردانم..... و تو خود می دانی..... جای فاصله یک فاجعه است..... لحظه ها را دریاب...... از جدا شدن نوشتي رو تن زخمي هر برگ گريه كردم و نوشتم نازنينم يا تو يا مرگ به تو گفتم باورم كن ميون اين همه ديوار تو با خنده اي نوشتي هم قفس خدانگهدار بنويس مهلت موندن يه نفس بود سهم من از همه دنيا يه قفس بود بنويس که خيلي وقته واسه تو گريه نکردم سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم من که تو بن بست غربت زخمي از آوار پاييز فکر چشماي تو بودم با دلي از گريه لبريز شب عاشقونه ي من چه حروم شد مهلت بودن با تو چه تموم شد ندونستم بايد از تو مي گذشتم وقتي از غربت چشمات مي نوشتم بنويس مهلت موندن يه نفس بود سهم من از همه دنيا يه قفس بود بنويس که خيلي وقته واسه تو گريه نکردم سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم ***************** به سراغ من اگر می آیید، پشت هیچستانم. پشت هیچستان جایی است. پشت هیچستان رگهای هوا،پر قاصدهایی است که خبر می آرند،از گل واشده دورترین بوته خاک. روی شن ها هم،نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه معراج شقایق رفتند. پشت هیچستان،چتر خواهش باز است: تا نسیم عطشی در بن برگی بدود، زنگ باران به صدا می آید. آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی،سایه نارونی تا ابدیت جاری است. به سراغ من اگر می آیید،نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. ******************** از آسمان شب من ستاره می بارید نگاه به چشم تو کردم اشاره می بارید تو آمدی به سراغم و باز خند یدی و طعم عطر نگاهت دوباره می بارید تو از تبارنسیمی و مملو از احساس کز عشق ناب به رویت نظاره می بارید چه شعله ای به نگاهم گرفتی از عشقت که جای اشک ز چشمم گلاره می بارید قسم به عشق و وفاداری و نور که دیشب از غزلم استخاره می بارید شبی که اسم عزیزت مرور می کردم به شام کوچه ی دل ماه پاره می بارید فدای صبح وجودت امید یلداها فدای چشم تو کز آن شراره می بارید فقط به لطف تو بود اوج قله ی رویا کز آسمان شب من ستاره می بارید... ******************************** پیش از اینها فکر میکردم خدا خانه ای دارد کنار ابرها مثل قصرپادشاه قصه ها خشتی از الماس وخشتی از طلا پایه های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور ماه، برق کوچکی از تاج او هر ستاره پولکی از تاج او اطلس پیراهن او آسمان نقش روی دامن او کهکشان رعد و برق شب طنین خنده اش سیل و طوفان نعره ی توفنده اش دکمه ی پیراهن او آفتاب برق تیر و خنجر او ماهتاب هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود آن خدا بی رحم بود و خشمگین خانه اش در آسمان دور از زمین بود اما در میان ما نبود مهربان و ساده و زیبا نبود در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت هر چه می پرسیدم از خود از خدا از زمین از آسمان از ابرها زود می گفت این کار خداست پرس و جو از کار او کاری خطاست هر چه می پرسی جوابش آتش است آب اگر خوردی عذابش آتش است تا ببندی چشم کورت می کند تا شدی نزدیک دورت می کند گکج گشودی دست سنگت می کند ک کج نهادی پا لنگت می کند تا تا خطا کردی عذابت می کند در در میان آتش آبت می کند با باهمین قصه دلم مشغول بود خ خوابهایم خواب دیو و غول بود خ خواب می دیدم که غرق آتشم در در دهان شعله های سر کشم در دهان اژدهایی خشمگین بر سرم باران گرز آتشین محو می شد نعره هایم بی صدا در طنین خنده ی خشم خدا نیت من در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا هر چه می کردم همه از ترس بود مثل از بر کردن یک درس بود م مثل تمرین حساب و هندسه م مثل تنبیه مدیر مدرسه تل تلخ مثل خنده ای بی حوصله س سخت مثل حل صدها مسئله م مثل تکلیف ریاضی سخت بود م مثل صرف فعل ماضی سخت بود تا تا که یک شب دست در دست پدر ر راه افتادم به قصد یک سفر در میان راه در یک روستا خانه ای دیدم خوب و آشنا زود پرسیدم پدر اینجا کجاست؟ گفت اینجا خانه ی خوب خداست گفت اینجا می شود یک لحظه ماند گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند با وضویی دست و رویی تازه کرد با دل خود گفت و گویی تازه کرد گ گفتمش پس آن خدای خشمگین خانه اش اینجاست؟ انجا در زمین؟ گفت آری خانه ی او بی ریاست فر فرش هایش از گلیم و بوریاست م مهربان و ساده و بی کینه است م مثل نوری در دل آیینه است ع عادت او نیست خشم و دشمنی نا نام او نور و نشانش روشنی خشم نامی از نشانی های اوست حالتی از مهربانی های اوست قهر او از آشتی شیرین تر است مثل قهر مهربان مادر است دوستی را دوست معنی می دهد قهر هم با دوست معنی می دهد تازه فهمیدم خدایم این خداست این خدای مهربان و آشناست دو دوستی از من به من نزدیکتر از ازرگ گردن به من نزدیکتر آن آن خدای پیش از این را باد برد نا نام او را هم دلم از یاد برد آن آن خدا مثل خیال و خواب بود چ چون حبابی نقش روی آب بود م می توانم بعد از این با این خدا دو دوست باشم دوست، پاک و بی ریا می توان با این خدا پرواز کرد سفره ی دل را برایش باز کرد می توان مثل علف ها حرف زد با زبانی بی الفبا حرف زد می توان درباره ی هر چیز گفت می توان شعری خیال انگیز گفت مثل این شعر روان و آشنا پیش از اینها فکر می کردم خدا... ************************** مثل يك بيت ته قافيـــــه ها خواهم مــرد تـــــو كه رفتي همه ثانيه هـــا سايه شدنـــد سايه در سايه آن ثانيه ها خـــواهم مــرد شعله هــا بي تو ز بـــي رنگي دريــــا گفـتند موج در موج در اين خاطره ها خواهم مرد گـــــم شدم در قـــدم دوري چشمان بهــــــار بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد ! *************************
توی سرمای زمستون اثر پای تو مونده يه روزم ميای می بينی جا پاتو برفا پوشونده يه روز از کوچه غربت گذرت به کوی ما بود و همون سکوت سردش آخرين حرفهای ما بود تو سکوت پر هياهو لحظه های سرد آهِ سرديِ آه کشيده لحظه های پر ز دردِ رو تن درخت پيرش زخم صد عشق بزرگه تو دلش اونجا نوشته هيچوقت از يادش نبرده بلبل از ترس کلاغا رو درخت آواز نخوندش کلاغ پير تو قصه حس آواز و سوزوندش تو کوچه بازم نشون هست نشون از آوارگيها نشون از قلب شکسته نشون از نا مردمی ها ! ديوار سنگی حاشا کنار کوچه بلندِ ميون صدتا قناری آواز کلاغ قشنگه ! کوچه مونده تک و نتها منتظر برای روزی که کلاغ پير بميره شايد آرامش بگيره کوچه ما هر چه بودش اما يک درخت پير داشت رو تن زخمی و خستَش صد تا جای زخم تير داشت ***************** خواستی از تو بنويسم يه ترانه برا واژه های شعرم تو بشی برام بهانه خيلی سخته از تو گفتن توی واژه های رنگی برای گفتن شعرم تو به هر واژه قشنگی تو يه سايه بون تنها ميون يه دشت رازی تو غريب آشنايی توی اين شهر مجازی تو صدای خلوت شب يه سکوت پر هياهو تو نوشته های مبهم ميگريزی همچو آهو تو يه احساس لطيفی تو يه شوق نيمه کاره تو يه رويای قديمی که هنوز پايان نداره توی عماق خيالم همچو قاصدک به پرواز تو به چشم شاعر من لحظه شروع آغاز ميون ترانه هايم تو به قاصدک رسيدی ميون دشت بيابون تو يه قاصدک نديدی؟ ************* من خدا را دیدم ********* به همه خواهم گفت . به نسيمي كه گذر خواهد كرد ، به شهابي كه درخشيد به شب ، به شب روشن و پاك ، به سپيدار بلند ، به پرستو كه غمين ترك كند خانه خويش ، به همه خواهم گفت .به سرابي كه به پيمانه تو مي رقصد و تو را مست كند شب همه شب .من به هر كوچه كه تو مي گذري ، كوچه هايي كه پر از خاطره است به همه خواهم گفت : ********* این منم تنها نشسته در جنگلی دور و نمناک در کنار آتشی پر دود و خیره به گنجشکی با پرهای خیس از باران......................... به جنگل آمده ام نمی دانم چرا........ شاید به همان خاطر که پرنده درخت را پیدا می کند دلم می خواهد حس رخوت جنگل را با تمام سنگینی غم سالیان وجودم معاوضه کنم... باورم شده که خدا جنگل را آفرید تا به روی برگ برگ سبز هر درختش آه پر سوز سینه آدمهاست بنشیند..... باورم شده که برگها از اندوه من و آدم ها ی دیگر است که زرد می شوند و پاییز تنها زمانی ست که برگها از وسعت اندوه آدم ها رنگ می بازند......... و من با برگهای سبز این درختان جنگلی چه کرده ام درهمه عمر....... و چه میکنم در بهار؟ این سبز ها در چشم من می نشیند تا نگاهم را دگر بار به زندگی تازه و خیس نگاه دارند... بهار بهانه ای است برای من تا یخ های دلم را آب کنم و از زمستان فکر رها شوم...... " این درخت با آن گنجشک خیس از باران و همه این جنگل سبز مرا به همدلی و هم نفسی با طبیعت زیبا فرا می خواند ************** وقتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا می گذارد..........
با تو هستم اي مسافر تفاوت سرد و بي صدا شکستي
باران ، نه عشق ، نه چشم هايي رو به ماه ما همه از يك قبيله ي بي چتريم
مثل اون مـوج صبوری که وفـا داره به دریـا
پشت احساس عمیق دل من امشب این جا جشن است براي هميشه امروز دور اسمت خط كشيدم ************* منو عاشقونه بشناس ، منو از دوباره بشناس **************** آخه من هیچی ندارم که نثار تو کنم تا فدای چشای مثه بهار تو کنم می درخشی مثه یه تیکه جواهر توی جمع من می ترسم عاقبت یه روز قمارت بکنم من مثه شبای بی ستاره سرد و خالیم خوب می ترسم جای عشق غصه رو یار تو کنم تو مثه قصه پر از خاطره هستی نمی خوام من بی نشون تو رو نشونه دارت بکنم تو که بی قرار دیدن شب و ستاره ای واسه دیدن ستاره بی قرارت بکنم مثه دریا بی قراری نمی تونی بمونی من چرا مثل یه برکه مونده گارت بکنم تو بگو خودت بگو با تو بمونم یا برم آخه من هیچ نمی خوام که غصه دارت بکنم تو بگو خودت بگو با تو بمونم یا برم آخه من هیچ نمی خوام که غصه دارت بکنم ************** نمي دانم چه مي خواهي تو از رسواي عاشق نمي دانم چه مي خواهي تو از چشمان گريان نمي دانم چه مي خواهي تو از قلب شکسته نمي دانم.... نمي دانم تمنايم براي تو تصلايي دارد ندارد نمي دانم چشمهايم اشکي دارد ندارد نمي دانم دعاي من اثر دارد ندارد نمي دانم که آه من سوز دارد ندارد نمي دانم نگاه من زهر دارد ندارد نمي دانم...نمي دانم چه گويم نمي دانم بگويم کز غم هجران بگويم نمي دانم بگويم کز غم ديدن بگويم نمي دانم بگويم کز غم عشقت بگويم بگو دانم تصلاي تو در چيست تصلاي تو در قلب شکستست تصلاي تو در اشکان جاريست تصلاي تو در سوز دلان است تصلاي تو در جان بر لب رسيد تصلاي تو در خون گريه کردن تصلاي تو در مردن همي بس دلا..دواي درد تو چيست دواي درد من در نور عشق است دواي درد من در نور چشم است دواي درد من نور نگاهيست ************** روی دیوار جدایی یاس ما پژمرده شد روز تنهایی گل احساس هم افسرده شد مادوتا یک دل میان عاشقی ها داشتیم فصل باران غنچه ی زیبای ما آزرده شد عکس پراز مهر ولبخندی که با هم داشتیم در میان غفلت دستان تو تاخورده شد آنهمه تعبیر خواب مریم و یاس و بهار عاقبت بردوش لرزان خزان بسپرده شد بسکه خون دل چشید ازجام خاموشی لبم سینه ام تابوت قلب عاشقی دلمرده شد جایتان خالی شد ای افسانه های نیمه شب یادتان ازذهن گلهای بهاری برده شد رفتی و تنهایی ام را شاعری شیدا سرود رهروی بی روی تو چون یاسها پژمرده شد *************** سبدی بافته است با دلش تار و پودش همه از سبزه ی نرم نقش رویش یک گل می رود در خم بازارچه ها سبد د ست فروشان همه پر باز یک سیر سلام تازه نیم کیلو لبخند خوب شد یادش ماند عشق هم میخواهد دو سه کیلو کافی ست همه را میچیند نه زنبیل دلش اه یک طشت صداقت انجاست میرود تا دو سه کیلو بخرد نوبرانه ببرد... ************* من خدا را دیدم ************** ساقی از باده خرابم کن و بگذار بميرم مست آن باده نابم کن و بگذار بميرم تار بزن تار زن شهر خرابات تو مرا مست وخرابم کن و بگذار بميرم چه چه بلبل مستانه بزن تا به دم صبح سر به زير خم و مستانه بزن تا که بميرم شکفه مگشای به من چون که مرا طاقت آن نيست سوز شمعو ميو پروانه بزن تا که بميرم صوت آواز تو را لطف الهی به تو پرداخت سر من گرم ز می مستانه بزن تا که بميرم جلوهْ عشق شود در همه ارکان وجودم همه آواز بشو تار بزن تا که بميرم آه ليلی اشک مجنون عشق شيرين شوق فرهاد همه سر شور بشو تار بزن تا که بميرم ********* توی گرمای تابستون روی پرچين لب ديوار تک درخت کوچه ما توی گرما شده بيمار انگاری آتيش ميباره به در و پيکر کوچه توی اين شدت گرما بيرون رفتن ديگه پوچه! ياد يک خاطره دور توی ذهنم کرده بلوا منو با خودش کشوندش ميون اعماق رويا چشمامو چه خواب گرفته توی گرمای اتاقم خوابی شيرين پر رويا چشمامو دادم به خوابم خواب يه پرنده ديدم روی تک درخت کوچه چفتش هم اونجا نشسته روی پرچين توی کوچه پريدن رفتن نشستن تو حياط خونه ما حياطی که پر نشون بود نشون از خاطره ما اون پرنده ها نشستن توی سايه لب ديوار کنار رُز رونده...تکيه داده بود به ديوار يادته اونجا نشستی ؟؟ يادته عهدی که بستی؟؟ يادته يه ظهر تو گرما !! تو زدی عهدُ شکستی !! يه دفعه از خواب پريدم لب پنچره دويدم کنار اون بوته رُز من دو تا پرنده ديدم گرمای ظهر تابستون غم بارون توی پاييز همه بوی خاطراتم توی ذهنم گشته لبريز *************** مثل شبنم مثل بارون مثل رگباره بهاره امدی به دل نشستی تو با لبخندی دوباره مثل اون پرنده ای که روی بال ابر واره مثل اون چشمه آبی که ميده عمر دوباره مثل اون ترانه هستی برای لحظه ديدار مثل اون ياس سپيدی که ميده تکيه به ديوار مثل موجی توی دريا مثل آهو توی صحرا مثل بيشه بکر و زيبا مثل اون قوی فريبا تو نهايت همه لطفی تو نهايت همه زيبا تو تولدی دوباره خون سرخی توی رگهام ************** کاش درها باز بود کاش می شد به در بسته دلی مشتی از مهر و محبت بزنی کاش می شد به حقیقت فهمید پشت این ویرانی چه کسی با توسخن می گوید کاش می شد که به خود وعده دهی در دلها باز است در لجن زار فریب لاله میروید باز کاش میشد به تمنای خیال وسعت نور دلی را فهمید که به خود وعده دهی نور عشقش زیباست کاش می شد که زمان فرصت داشت درسی از روی حقیقت به تو آموزد باز تو مرا باور کن فرصتی باقی نیست تو در این جلگه عشق آهسته قدم بر میدار چشم دل باید داشت تا بفهمی شاید چه کسی با تو از عشق سخن می گوید چه کسی عشق تو را می جوید جمله هایی موزون حرف هایی شیرین وعده هایی مبهم خنده ای پوشالی عشق را در کشاکش هایش در تلاطم هایش باید دید عشق را در مکانی دیگر در طلوعی دیگر باید جست عشق چون خورشید است نه در آن اندوهی ست نه در آن غصه و ماتم هرگز عشق امید است چشم دل را بگشای به حقیقت شاید عشق را بیابی شبي در شب ترين شبها، تو ما هم مي شوي آيا *************** بنال اي ني که من غم دارم امشب
********* او ز من رنجيده است
**************** یار با ما بی وفایی میکند
شمع جانم را بکشت آن بی وفا
میکند با خویش خود بیگانگی
جو فروشست ،آن نگارسنگدل
********* ازدست عزيزان چه بگويم گله اي نيست
************** خرم آن لحظه كزين مهلكه تنها بروم
************* دلم می گویم *********** من که تسبيح نبودم ، تو مرا چرخاندی مشت بر مهره تنهايی من پيچاندی مهر دستان تو دنبال دعايی می گشت بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی ذکرها گفتی و بر گفته خود خنديدی از همين نغمه ی تاريک مرا ترساندی بر لبت نام خدا بود،خدا شاهد ماست بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی! دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت عادتت را به غلط چرخه ايمان خواندی قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود تو ولی گشتی و اين گمشده را لرزاندی جمع کن، رشته ايمان دلم پاره شدست من که تسبيح نبودم، تو چرا چرخاندی؟ ********* در میان دشت گلها انتظارت می کشم ************ چه ميشود بيايي و نديده عاشقت شوم؟
********* دیگر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری، و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند . و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی . تا به حال نوشته بودم ؟ به گمانم نه ! پس اینبار برایت می نویسم که : دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند . گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند. و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است. به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که : دلتنگت شده ام به همین سادگی . *********** ای عشق
زندگی را دور بزن
*************** ترسم از اين است روزي خويش را رسوا كنم *********** بگذار كـه در حـسـرت ديــدار بـمــيــرم
************* با خيالت خفته ام حيف است كه بيدارم كني ************ مطلب عافيت از زلف پريشان نگار ************ باز امشب دل برايت بيقراري ميكند ************ من كه مي دانم اگر وقتي نگاهت مي كنم
********* سيب سرخي را به من بخشيد و رفت ساقه ي سبز دلم را چيد و رفت عاشقي هاي مرا باور نکرد ناگهان بر عشق من خنديد و رفت اشک در چشمان سردم حلقه زد بي مروت گريه ام را ديد و رفت با غم عشقش مدارا مي کنم گرچه بر زخمم نمک پاشيد و رفت ************* مرا از شعرهايم مي شناسي مرا از غصه هايم مي شناسي اگر يك شب به بالينم بيايي مرا از ناله هايم مي شناسي تو را از چشم هايت مي شناسم تو را از آن نگاهت مي شناسم سخن هرگز نگفتي با من اما تو را از آن صدايت مي شناسم *********** چشمانمان را برگذر قاصدكها باز كنيم كه زمان ساز سفر ميزند دست به دسته هم دهيم دلهايمان را يكي كنيم بي هيچ پاداشي حراج محبت كنيم باور كنيم كه همه ي ما خاطره ايم دير يا زود رهگذرقافله ايم آمدی از راه دوری تنگ زیبای بلوری |
